أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
129
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
الا بالذات از جهت آنكه تابع مىشود يبوست را سببى از جنس ديگر كه آن تفرق اتصال بود از براى يبوست بسبب شدت بقبض كه در ان بود و تفرق اتصال را لازم بود كه جالينوس چون تحقيق مذهب خود نمود براى او غالب آن باشد كه سبب ذاتى در وجع تفرق اتصال مىكند و بار دهم بسبب ورم تفرق اتصال مىكند بالآخرت بسبب تكثيف از وجع او كه لازم دارد تفرق را و تفرق اتصال موجع بود و درين باب اهتمام تمامى نموده است چنان كه در اكثر كتب تصريح نموده است كه جميع محسوسات متاذى مىشوند به مثل تقرق اتصال با جمعى كه لازم او تفريق بود پس لون اسود در مبصرات مولم بود بسبب كثرت قبض وجع و ابيض بسبب شدت تفريق و مر و مالح و حامض مولم باشند در مذوقات بسبب افراط تفريق آنها و عفص بسبب قبضى كه لازم او تفريق بود و همچنين بود حال در سمع و در شم و همچنين بود حال در اصوات قويه و روايح كريه و اما قول حق در اسباب وجع آن بود كه تفرق اتصال جنس باشد كه فى ذاته در وجع سبب باشد و اگرچه از تفرق اتصال هم عارض شده باشد و مذهب حق درين حال بر طبيب لازم نباشد بلكه بيان آن در جزء حكم طبيعى بود مگر آنكه بطريقى كه سهل بود بر ان اشاره شود چنان كه گوئى كه وجع گاهى متشابه الاجزا بود در بعضى اوجاع و اعضاء وجع و تفرق اتصال متشابه الاجزاء نبود پس اين هنگام وجود وجع در اجزاى كه خالى از تشابه نبود تفرق اتصال نخواهد بود بلكه آن از سوء المزاج مختلف خواهد بود از جهت آنكه برودت موجع بود از حيثيت تقبض و يجمع و چون برودت غالب شود قبض و تفرق اتصال را لازم دارد نه در موضع بود بلكه در اطراف موضعى كه برودت از جانب ديگر آن بود و همچنين وجع نمىباشد مگر احساس بموثر منافى بغتة از ان حيثيت كه آن منافى بود پس وجع احساس بمنافى بود و هر محسوسى كه منافى باشد به نسبت بابدان آدمى آن محسوس موجع بود و منافى نمىبينى هرگاه كه برودت مفسده مر مزاج را از ان حيثيت كه افساد مزاج مىكند و مثلا حادث شده باشد ازو تفرق اتصال درين وقت احساس بمنافى خواهد بود و وجع خواهد بود پس معلوم مىشود از اينجا كه تفرق اتصال را استقلال در اسباب موجع نبود بلكه سوء المزاج كه آن را تغير مزاج دفعى گويند اسباب وجع باشد و وجع را خاصيتى باشد كه اثارت حرارتى كند و اثارت حرارت موجب زيادتى وجع مىشود و اين وجع وجع حقيقى نبود بلكه از جمله ما يتحليل بذاته بود و اين هنگام معالجه آن كردن جهل بود پس به آن التفات نبايد كردن و الا از ان مضرت ديده مىشود فصل بيستم در اسباب وجع اما اوجاعى كه آن را اسمائى باشد آن همين معدود بود مثل حكاك و خشن و ناخس و ضاغط و ممدد مفسخ و مكسر و رخو و ثاقب و مسلى خلطى باشد حريف با ريحى كه خدرى و ضربانى و ثقيل و اعيائى و لاذع و اين جمله پانزده قسم از وجع باشد كه هركدام از آنها جنسى بود اما سبب وجع حكاك خلطى باشد حريف يا مالح و سبب وجع خس خلطى باشد يابس حار و سبب وجع ناخس سبب وجع ممد بود مر غشا را در عرض همچنانكه مفرق اتصال عضو بود در طول و گاه بود كه متساوى بود در حس و نيز غير متساوى در حس با آن باشد كه متمدد بود بر او غشاى او و ملامس او بود غير او از متشابه الاجزاء در صلابت و لين همچنانكه در غشاى مستبطن مر اضلاع را هرگاه كه ورم در ذات الجنب باشد جذب مىكند آن غشا را بجانب علو و مع هذا غير متشابه الاجزاء بود در حركت خود همچنانكه غشاى كه مر او را بود يا آنكه حس عضو متشابه نبود يا بالطبع يا بسبب آنكه عارضه او را شده باشد در بعضى اجزاء دون آخر و سبب وجع ممد ريحى باشد يا خلطى كه تمديد كند عصب را و عضل را چنان كه گويا او را بجانب خود و به طرف خود جذب مىكند اما وجع ضاغط سبب آن سببى بود كه از ان عضو مضغوط مىشود و مكان بر او تنگ مىشود يا ريحى باشد مكثف كه گويا قبض مىكند بر مقبوض عليه و سبب وجع مفسخ ماده بود كه خلل در عضل درآيد و در ميان غشاى آن و آن را متمدد سازد و غشاى آن را تمديد كند و موجب تفرق اتصال بود غشا را بلكه عضل را و سبب وجع مكسر ماده بود يا ريحى كه در ميان استخوان و غشاى محلل آن درآمده باشد يا برودتى بود كه قبض كند غشا را به قوت و سبب وجع رخو ماده بود كه ممد لحم عضله باشد دور از وتر آن و حوالى آن را ورم رخو و وجع رخو مىگويند از جهت آنكه لحم از عصب و از رباط ارخى بود و همچنين از وتر و از غشا هم ارخى باشد پس بنام محل او كه رخو بود مسمى كردند آن راه سبب وجع ثاقب ماده باشد غليظ يا ريحى باشد كه غليظ بود و محتبس بود ميان طبقات عضو صلب و غليظ مثل جرم امعاى قولون و هميشه آن را بمريق مىكند و نفوذ مىكند در ان يا آنكه چنان محسوس مىشود كه گويا سوراخ مىكند بمثقب آن را و سبب